اخبارتاریخ

تپه باستانی لیارسنگ بن و مسئولیت تاریخی ما

گیل مهر- عباس ایمانی 

گورهای باستانی رازهایی نهفته در خود دارد که باستان شناسان با  باز کردن آنها و اشیای تدفینی سعی دارند بخشی از این رموز را رمز گشایی نمایند.

گیلان پر است از این آرامگاه های باستانی و گورهای مردمان دوره اشکانی لیارسنگ بن، چند سالی است که توسط باستان شناسان کاوش می شود.

صبح یک روز جمعه ، به قصد دیدن این گورهای باستانی همراه با تیم باستان شناسی به ارتفاعات دیلمان رفتم؛ تجربه ای نخست و ماندگار.

اگرچه مسیر سیاهکل تا دیلمان شر شر باران بود، اما از اسپیلی به آن سو، از حجم نم و ابر کاسته می شود ولی مسیر پر پیچ و تاب جاده کوهستانی برای تازه واردان  دشوار می نمود.

پس از گذر از روستاهای عاشور آباد و گورج و موسی کلایه، در روستای مربو اتراق کردیم . اندکی درنگ و گفتگو با  تیم باستان شناسی مستقر در پژوهشگاه لیارسنگ بن و این بار می باید باقی مسیر را پای پیاده گز می کردیم.

یک ساعت پیاده روی تا گورستان باستانی منطقه که پیش از حضور باستان شناسان، مورد توجه اهالی منطقه بوده است.

در مسیر  پیاده  روی با یکی از اهالی منطقه  آشنا شدیم که به طرف باغ های فندق  خود می رفت. گفتگو با محلی ها مسیر سفر را کوتاه تر می نمایاند، و افزون بر آن اطلاعاتی به جویندگان می دهد که شاید در انبان تیم باستان شناسی نباشد. بنابراین سر صحبت را با او  باز کردیم.

معلمی بازنشسته بود و با کوله باری از تجربه؛ از  محدوده مورد کاوش باستان شناسی گفت و حفاری های باستان شناسی که سال های ۵۷ و ۵۸ بدون مجوز هر کسی قبرها را می شکافت، از محیط طبیعی دیلمان گفت و تا شکار کبک های منطقه که خود شکارچی اش است به اندازه قوت روزانه.

نزدیک به کوه سنگی که شکل زین اسب بود، وی توضیح داد که در گذشته غار کوچکی زیر تخت سنگ بوده که به اندازه اتراق یک خانواده گنجایش داشته و اکنون کوه را تراشیده اند.

کمی جلوتر  باغ فندق اش نمایان شد. و این کشاورز از روزهای سخت پیش رو گفت که هنگام به بار نشستن فندوق ها می باید شب ها نیز باغ را پاسبانی کند، از ترس دزدان منطقه.

وی ما را  به خوردن فندق دعوت کرد، اگرچه نارس، ولی عجیب خوشمزه بود. خداحافظی ما با این معلم بومی، ره توشه ای بود از فندوق های باغش تا رسیدن به تپه مجاور که چادر یگان حفاظت میراث فرهنگی مستقر بود.

در نگاه اول به نظر نمی رسید که قبرستانی در شیب تپه باشد ولی انگار نیاکان ما برای قبور مردگان اهمیت بیشتری قائل هستند؛ بهترین عزیزانشان را راهی دیاری می کنند که امید به بازگشتشان دارند.

به محل سایت حفاری باستان شناسی رسیدیم، بخشی از گورهای دوره اشکانی کاوش شده بود و سرپرست گروه توضیح می داد که گورها به اشکال کنده شده است؛ خمره ای، دخمه ای و دالانی.

اشیای های بجامانده در گورها  مستند سازی می شد، ظروف تدفینی بجامانده در گورها و… همگی امید به زندگانی پس از مرگ را برای بشر از اعصار کهن تاکنون حکایت دارد. در بین این قبور، خمره ای که  اسکلت کودکی را در خود نهفته داشت، بیش از همه جلب توجه می کرد. اسکلت مرد جنگجویی که شمشمیرش را به همراه داشت و مرگ دلخراش دختر نوجوانی که جمجه اش شکافته شده بود.

اگرچه تامل در استخوانهایی که پس از هزهاران سال هنوز برنخاسته اند، دلها را فسرده می کند، ولی همین استخوان های به ظاهر نانویسا، بخشی از تاریخ این سرزمین را مکتوب خواهند کرد.

به گفته سرپرست گروه باستان شناسی، کمتر اتفاق افتاده که در این گورها اشیای ذی قیمت یافت شود، ولی طمع اندکی بیشتر، خیلی از حفاران غیر مجاز را وا می دارد که با بیل و کلنگ به جان بخشی از ناگفته های تاریخ ما رفته و آنها را درهم بشکنند و حاصل جستجویشان چند عدد کوزه و سفال است و دیگر هیچ.

با گورهای دوره اشکانی خداحافظی می کنم و این شعر خیام نیشابوری را زمزمه می کنم که؛

در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش                                               دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش                                                کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش

در مسیر بازگشت از تپه باستانی،  تفکر می کردم که در این غفلت تاریخی وظیفه ما چیست؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *