اخبارهنر

نقش گمنامی بر نقاشان پرده خوان/ میراثی که مغفول مانده است

گیل مهر- مهری شیرمحمدی
آن روز که به دیدنش رفتم، تابلوی مسلم ابن عقیل را روی بوم و پارچه متقال می کشید. با دو طفلانش. با لباس های سبز. در نزد حسین. و آن سوتر لشگریان یزید. با لباس هایی به رنگ سرخ. با شمشیرهای آهیخته.
اگرچه چهره ها تقریبا مشابه بودند، اما از روی نمادهای مذهبی می شد سپاه یزید و حسین(ع) را از هم تمییز داد.
آن روز که به دیدنش رفتم، «سیاوش» در آتش بود، و سفره هفت سین با ضرب آهنگی از موسیقی ایرانی و آن سوتر پرده قلعه خیبر، آویخته بر دیوار با شمشیر آهیخته «علی».
پرده ای دو متری که ماه هاست استاد «جعفر لشگری»، بر آن رنگ می زند. اصلا اسم این سبک نقاشی «پرده خوانی» است. خوانش داستانی مصور. با ۲رکن: قَوّالی که پرده ها را می خواند، و پرده ای که از دل و جان یک هنرمند جوشیده. با تلفیقی از قهرمانان دینی و ملی.
پیش از آنکه استاد «جعفر لشگری» ، آخرین نسل نقاشان پرده خوان، برایم از این هنر بگوید،حسی غریب مرا به این سبک از نقاشی ها جذب می کرد. شاید از این رو بود که این سبک بخشی از میراث هنری ما ست. آن زمان که تکیه ها و قهوه خانه ها جای خالی رادیو و تلوزیون را پر می کرد.
به یاد آوردم داستان های منظومی را که «پدر» از کودکی برایمان می خواند؛ به دور کرسی، زیر نور چراغ لمپا، به سالهایی که جنگ بود و خاموشی های نابهنگام و پی در پی. پدر پرده خوانی های استاد ممد مرشد و میرزا علی را به یاد داشت و با همان لحن حماسی برایمان روایت می کرد، و داستان های منظوم شاهنامه فردوسی را به سال هایی که در قهوه خانه کار می کرد. اما بی پرده نقاشی.
حالا در یک کلبه محقر در یکی از روستاهای جنوبی لاهیجان، پای کوه، هنرمندی را یافته ام که نقاش همان پرده هاست. استاد جعفر لشگری اگرچه به سال های ۱۳۸۴ از تهران به این روستا کوچیده، اما گویا ریشه های نیای مادرش اش که رشتی بود، وی را به این دیار سوق داده است.
پیشتر! تابلوی نقش میرزا کوچک جنگلی وی را دیده بود؛ نصب شده بر دیوار حوزه هنری گیلان با امضای وی. و حالا هم او در حضورم یک پرده می کشد.
نقش ان پرده عجیب مرا به خود می کشید؛ میرزایی که آرمانهایش در کوه های تالش یخ زد و «رضا اشکستانی» که تلاش دارد سرمیرزا را به طمع ببرد تا به خان تحویل دهد.
۵سالی می شود که حوزه هنری گیلان به اوستا جعفر نقاش تابلو سفارش می دهد. اگرچه هنرمند کمتر دوست دارد کار سفارشی انجام دهد، اما اگر روزگار برتو سخت گیرد، چاره ای از پذیرفتن نیست. وقتی هنر با پوست و خونت عجین باشد، آن وقت رنگ و نقش است که از درونت می جوشد.
از سن و سالش می پرسم، به درستی نمی داند و می گوید:«اگر شناسنامه ای حساب کنید، متولد ۱۳۱۸٫ اما بنظرم ۱۰سالی کوچکتر گرفته اند. چون من جنگ جهانی دوم و قحطی را به خوبی به یاد دارم. آن زمان کوپن غذا می دادند، مادرم رشتی بود: نرگس کمالی ایراندخت. پدرش از تجار بند پهلوی بود که جنس می بردند روسیه. توی دریا غرق شده بود.
یادمه مادرم یک قابلمه خوشگل کنگره دار بمن داد تا از خانه مان در بازارچه سعادت بروم باغ فردوس نهار بگیرم. نهارها دم پختک می دادند بدون گوشت. و یک تکیه نان سیاه که بهش نان سیلو می گفتند. بنظرم دولت خوب توانست آن سالها قحطی ناشی از اشغال را مدیریت کند.
صف بود، یک پسری بمن گفت دیر آمدی، قابلمه و کوپن ات را بده من برات غذا بگیرم. صف تمام شد و از پسر خبری نشد و من با چشم گریان بدون قابلمه برگشتم خانه. همه گشنه بودند، پدرم یک کارگر عمله ساده بود.»


نقاشی را چه جوری یاد گرفتید؟
« یکمقدار تو خونم بود. یادمه بازوبندهای پیشاهنگی را برای بچه ها می کشیدم و۵قران می فروختم. کلاس سوم ابتدایی بودیم، تصویر اولین مجله دانش آموز را که در کل کشور پخش می شد، من کشیدم و برنده شدم.
آن زمان بچه ها کتاب نویسی می کردند یعنی از روی نسخه اصلی نسخه برداری می کردیم. من عین کتاب را با عکس هاش تو دفترچه ام کشیدم.
پدرم برای گچ بری های تالار آیینه شاه، می رفت. مرا هم با خودش می برد، لای گچ بریها را با فرچه باریکی که شبیه قلمو بود، تمیز می کردم. پدرم خیلی دوست داشت من معمار بشوم. دو سال هم رفتم مهندسی ولی علاقه نداشتم ول کردم.»
وی خاطرات معلمان مدرسه و اساتید نقاشی اش را هم مرور کرده و می گوید: « نقاشی را بیشتر تو کوچه بازار یاد گرفتم. این هنر را مدیون مرشد ممد هستم. البته استادهای آن زمان شاگرد تربیت نمی کردند، اصلا وقت نداشتند. من می کشیدم می بردم پیش مرشد ممد اشکال هایم را می گفت.
مرشد ممد مغازه دار بود. نقاشی هایی که می کشید سریع می بردند. اصلا اگر مرشد ممد نبود نقاشی قهوه خانه ای مرده بود. خیلی زحمت کشید. قوال هایی هم بودند که تربیت شده بودند برای روایت پرده هایی که مرشد ممد می کشید.
مرشد ممد پرده های قهوه خانه را می کشید و استاد مدبری پرده های مذهبی. استاد مدبری خودش تعزیه خوان بود و پرده هایی را که می کشید خودش هم روایت می کرد. اما مرشد ممد بیشتر روایت های شاهنامه فردوسی را می کشید؛ رزم رستم و سهراب، کشته شدن اسفندیار، در انداختن سیاوش در آتش، جشن نوروز و…
تا زمانی که رادیو و تلوزیون باب نشده بود، هر محله برای خودش یک تکیه و قهوه خانه داشت و یک نقالی که از روی پرده های نقاشی، مضمون داستانِ روی پرده را روایت می کرد. توی قهوه خانه ها بیشتر پرده های شاهنامه را می خواندند. توی زورخانه های قدیم هم پرده خوانی می شد. توی تکیه ها بیشتر پرده های مذهبی بود؛ کشته شدن امام حسین، جنگ های خندق و بدر، نبرد علی اکبر و ابوالفضل، بارگاه یزدید و…»
نقاشی های پرده خوانی عموما بی الگو هستند و نقاش با تجسم چهره ها بر اساس روایتی که باید قوّال بیان کند، به تصویر کشیده می شد. استاد جعفر نقاش در این باره می گوید: « باید ببینی از درونت چه می جوشد، مثلا تصویری که در فکرت از امام حسین می آید، چگونه است؟ یکم چشمهایش را مظلوم می کشیم، چهره اش را معصوم نشان می دهیم و… . الان اگر به این تابلوی مسلم نگاه کنی که دارم می کشم، همه چهره ها تقریبا شبیه هم هستند ولی حالت چشمهای سپاهیان یزید و حسین فرق می کند. تو کار نقاشی قهوه خانه نظام مشخصی نیست. بیشتر تفاوت ها را از روی لباس هاتشخیص می دهیم. یک تابلو هم شاید چند ماه طول بکشد تا رویش کار کنیم چند بار آستر می خورد.»
شاید استاد جعفر لشگری آخرین نقاش پرده خوان باشد. با اینکه شاگرادانی دارد، ولی می گوید: «الان مد شده برای سفره خانه های سنتی از این تابلوهای پرده خوانی می برند، یک عده هم می آیند پیش من تا یاد بگیرند، اما طرف لیسانس نقاشی دارد ولی هنوز بلد نیست چه جوری بوم بسازد؟ می آیند پیش من یک تابلو را شروع می کنند ولی نمی توانند خوب از آب دربیارند. ول می کنند می روند.»
استاد جعفر لشگری که نیای پدری اش از روستای ضیاآباد قزوین است، روزگار پیری خود را در تنهایی و بی شریک زندگانیش، اکرم، سپری می کند. «اکرم هنرمند بود. نقش قالی می کشید. زن بینظیری بود که حاضر شد سرپیری با من به این روستای دورافتاده بیاید و در این خانه محقر زندگی کند. زن های الان کم طاقت هستند. طفلک ۳سال پیش در همین خانه سکته کرد و مرا تنها گذاشت.»
اگرچه دهیاری روستای چهلستون لاهیجان، کوچه منتهی به خانه این پیرمرد نقاش را به نام «کوچه هنر» نامگذاری کرده است، اما روایت زندگی وی و مامنش نشان می دهد که در این کشور هنرمندان تا چه اندازه قدردانسته می شوند و بر صدر می نشینند!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *