اخبارچهره ها و یادبودها

خانه ای که دیگر نیست؛ مرثیه ای بر ویرانه های خانه دکتر معین در محله زرجوب رشت

مهری شیرمحمدی 

به گزارش گیل مهر و به نقل از خبرگزاری کتاب ایران، کمتر کسی در محله زرجوب رشت، سراغ خانه ای را می گیرد که اولین دانش آموخته دکترای زبان و ادب پارسی را در خود پرورانده است. 

محله زرجوب، از قدیمی ترین محلات رشت است که حول محور رودخانه ای شکل گرفت که آبش همچون زر می نمود. اصلا شکل گیری رشت از زرجوب آغاز و به سمت گوهر رود در غرب رشت شکل گرفت.

در این تابستان گرم، نیاز نیست آدرس زرجوب را بپرسید، بوی نامطبوع این رودخانه، راهنمای خوبی است. یادم نیست چند بار از میدان صیقلان تا خود زرجوب را به قصد یافتن نشانی از دکتر محمد معین گز کردم، کسی نمی داند کوچه دکتر معین دقیقا کجاست.

نبش کوچه ۱۷ صندوقی مزین نصب شده که از مردم تمنای کمک برای مرمت بقعه «خواهر امام رضا» دارد. حسی غریب بمن می گوید باید داخل کوچه شهید محمد گلبندی بروم. وقتی پدر بزرگ معین، عالمی مجتهد بوده، لابد در حوالی  لاله شوی- که حالا خواهر امام می نامند- خانه داشته است.

ابتدای کوچه یک نانوایی است. پخت صبح و عصرش بربری است و در میانه روزانه، عطر پیراشکی های تازه را به عابران هدیه می دهد.

از او آدرس خانه دکتر معین را می پرسم. مرد میانسال اصلا نمی داند کیست. با اشاره به شاگردش می پرسد: تو می دانی؟ شاگرد نانوا می گوید: نویسنده لغتنامه را می گویی؟ آستانه است. زمزمه میکنم آن که قبرش است بعد انقلاب هم قرار بود خرابش کنند!

داخل کوچه می روم، کمی جلوتر، مرد میانسالی گاری اش را یک قهوه خانه سیار درست کرده است. یک دستمال یزدی راه راه روی شانه اش آویزان است. نفهمیدم با این دستمال چرک و مرد، عرقش را تمیز می کند یا استکانها را. دوربین مرا که می بیند، جوری در کنار سماور در حال جوش ژست می گیرد که از او عکس بگیرم. ناامیدش نمی کنم. بخصوص مشتری هایی که در حال نوشیدن چای دم صبح بودند، با ایما و اشاره فهماندند که یارو شیرین عقل می زند.

از یکی از آنها می پرسم: ساکن این محلی؟

بله./ می دانی خانه معین العلما کجاست؟/ معمم است؟ تا حالا نشنیدم.

کمی جلوتر یک مغازه کوچک کبابی است با مشتریهایی که منتظرند کباب صبحانه شان آماده شود.

از مشتری ها که چیزی دستگیرم نشد. صاحب مغازه مرد میانسالی است که۵۰سال است ساکن همین کوچه است ولی یک بار هم نشنیده کوچه گلبندی، محله ای است که محمد معین  شادیهای کودکانه اش را در این محله جاگذاشته است.

سید حسین پوروکان می گوید: مگر می شود کسی دکتر معین را نشناسد؟! البته من اصالتا مازندارنی هستم پدرم زاده سیسنگان است. وقتی من بچه بودم آمدیم رشت. ولی یادم نمی آید پدرم درباره خانه معین در این محله حرفی زده باشد.

از ابتدای همین کوچه تا انتهای بازارچه زرجوب که به خواهر امام می رسد؛ چندین بار تا حمام میراثی احتشام که نیمه ویران در وسط بازارچه زرجوب افتاده پرسان پرسان بالا و پایین می روم. کسی نه نام معین العلما راشنیده و نه می داند دکتر محمد معین در این حوالی بالیده است.

شنیده بودم که شهرداری رشت در دهه ۷۰، کوچه ای را به نام پدربزرگ معین نامگذاری کرده است. اما با وجود برآمدن شوراها- که پنجمین اعضای خود را هم تجربه کرده- کسی برای در یاد ماندن دکتر معین در محله زرجوب گامی برنداشته است.

درتمام کوچه پس کوچه های محله ای که به بقعه خواهر امام می رسد، کسی تابلوی بن بست «معین العلما» را ندیده است. اما تجربه خبرنگاری من که اعتقاد به حضور در صحنه دارم، بمن نوید می دهد که باید تیزبینانه تر بر در و دیوارهای قدیمی بنگرم.

در میانه کوچه شهید گلبندی، عمارتی با معماری بومی گیلان مرا به سمت خود می کشاند. سقف سفالچین، لته های چوبی، پنجره های ارسی با شیشه های رنگی، تالاری چوبی که یک متر به سمت پیاده رو کشیده شده ، و از همه جالبتر، سردر عمارتی که کتیبه های رنگی اش مزین به آیات قرآن است.

تازه محو جمال این عمارت شده ام که روی یکی از پنجره ها، کوچه کاغذی را می بینیم که تعرفه خانه است برای فروش. نکند همین خانه معین باشد، که اگر هم نباشد، دیر یا زود کلنگ تخریب بر سفالهای قرمز و قطور این بنا آوار می شود.

زنگ در را می زنم،  قبل از اینکه در باز شود، درپارکینگی آهنی را زنی میانسال باز می کند. کارت اداره را نشان می دهم و خودم را کارمند شهرداری معرفی می کنم و درباره قیمت خانه سوال می کنم. به او اطمینان می دهم که شهرداری خانه هایی با معماری بومی که ۱۰۰سال قدمت دارد، می خرد. خودم از این اطمینان  بیهوده خنده ام می گیرد ولی باید اعتماد را جلب کنم که یک غریبه در محله زرجوب به دنبال چه می گردد.

زن که یکی از ورثه است، اطمینان می دهد که این خانه مشکل وراثی ندارد و همه ورثه برای فروش به تفاهم رسیده اند. از مالک اصلی بنا می پرسم و او می گوید: پدر شوهرم از صفاری ها بود. خانه را هم او ساخته است.

توضیحات نیمه کاره اش در صدای شوهرش که پشت فرمان ماشین منتظر بود، قطع شد: زن آزمایشگاه دیر شد، وقت گیر آوردی!

رد و بدل کردن شماره تماس ، خداحافظی و دیگر هیچ.

فقط توانستم از نمای بیرونی بنا چند عکس بگیرم. در همین حین بالای دیوار ترک خورده ای، خانه یا درب روبروی همین عمارت، تابلوی رنگ و رو رفته ای برق از نگاهم ربود.

از شکل و ابعاد تابلو فهمیدم که شاهکار دوران  رحمت حمیدی  شهردار رشت (۱۳۷۴ تا ۱۳۸۰) است. سعی باد و باران و عدم تجدید رنگ تابلو ، مانع از خوانش صحیح « بن بست معین العلما» می شود. شاید به همین دلیل هم باشد که ساکنان این محله تابلو را ندیده اند.

« معین العلما» پدر بزرگ دکتر محمد معین بود. محمد شش سال بیشتر نداشت که پدر و مادرش را به فاصله کوتاهی،  از دست داد. آن سالها،  شیوع بیماری خیلی ها را از پا درآورده بود.

از آن پس پدر بزرگش یعنی «معین العلماء»، مسئولیت تكفل محمد شش ساله و برادرش را بر عهده گرفت. محمد به مكتب خانه¬«میرزا غلامرضای تهرانی» فرستاده شد. بعد از ایجاد اداره ثبت احوال در رشت، خانواده معین العلماء به اعتبار لقب رسمی پدربزرگ، نام فامیلی «معین» را انتخاب كردند. معین العلماء با كمك اهالی، مكتب خانه¬ میرزا غلامرضا را به مدرسه ابتدایی تبدیل كرد. پس از تبدیل مكتب¬خانه به مدرسه، تیزهوشی محمد موجب شد  در كلاس پنجم بنشیند.

بی شک خانه ای که معین دردهای یتیمی اش را در آن پنهان کرده بود، در همان حوالی است.

زنگ درخانه ای که تابلو به آن نصب شده بود، را می زنم. زنی حدودا ۴۰ساله با چادر رنگی بیرون آمد. دوباره سوال و پرس جو. زن که انگار فرصتی پیدا کرده که از کنج تنهایی خانه دمی آسوده شود، می گوید: بیا نشانت دهم من بلدم.

چادرش را روی سر جابجا کرد و همراهم شد. کوچه سراشیبی را تا انتها رفتیم از نگاه مرددش فهمیدم آدرس دقیق خانه را نمی داند.

دوباره پرسیدم. چند سال است اینجا زندگی می کنی؟

۱۲ سال.

چه جوری فهمیدی خانه معین کدام است؟

راستش دقیق نمی دانم خانه اش کجاست. اوایل که آمده بودیم دیده بودم بچه مدرسه ایها داخل این کوچه می روند. از آنها شنیده بودم که اینجا خانه معین بوده. ولی خودم یک بار هم تا ته این بن بست تو درتو نرفتم. شاید آن یکی بن بست باشد.

دوباره به میانه بن بست اول برگشتیم. و این بار به طرف بن بست دوم رفتیم. انتهای بن بست دوباره یک عمارت قدیمی توجه ام را جلب کرد. زن که اشتیاق مرا دید گفت: همین است مطمئنم همین است.

کوچه آنقدر باریک بود که مکالمه ما سکوت این کوچه خلوتی که فقط توان عبور عابر را دارد، می شکست.

یکمرتبه پیرمردی در حیاط همان خانه را باز کرد و گفت: دنبال چیزی می گردید؟

خواسته ام را به او توضیح دادم.

پیرمرد. مخروبه روبروی خانه اش را نشان می دهد و می گوید: اینجا خانه پدربزرگ معین بود.  یک آن خشکم زد. انتظار چه عمارتی را می دیدم و حالا تلی از یک آوار روبرویم بود.

شما مطمین هستید آقا؟ پدربزرگ معین وضع مالی اش خوب بود. این خانه که خیلی کوچک است.

آره دختر جان مطمئنم. این خانه خیلی بزرگ بود. حدود ۱۶- ۱۵ سال پیش این خانه را تبدیل به «مدرسه غیر انتفاعی فرهنگ» کردند. چون کوچه باریک بود و بچه ها سرو صدا می کردند، اهالی رفتند آموزش پرورش شکایت که چرا توی این کوچک باریک مجوز مدرسه داده اید. یک سال  نشده  مدرسه را تعطیل کردند و  به چهارراه میکاییل منتقل شد. بعدش هم دعوای ورثه پیش آمد و خانه را به ۳قسمت تقسیم کردند و فروختند. یک مدت هم مستاجر می نشست.

دیوار های حیاط قوس های بلندی دارد با آجرهای قرمز رنگ که بعدا رویش ملاط آهک و گچ کشیده اند.

دوباره دور عمارتی که وسط دو تا بن بست گیر کرده، گشتی زدم پیرمرد راست می گفت. ۳در مجزا در سه طرف بن بست نشان می داد خانه را ۳پاره کرده اند.

انتهای بن بست اول، خانه ای تمیز و نوسازی شده است و معلوم است کسی ساکن بناست. طاق در وسط فروریخته و برای جلوگیری از تردد مردم، جلوی آن را با شاخه های خشکیده درختان و آجرهای قدیم مسدود کرده اند.

زنجیری به دور در سوم -که در بن بست دوم قرار دارد- بسته شده. اما قفلی به انتهای زنجیر زنگ زده نیست. زنجیر را بازکردم. فشار کار ساز نبود. در آهنی در اثر رطوبت نشست کرده بود. چند لگد محکم در را باز کرد.

مشاهده سقف فروریخته بنا و خانه معین العلما که حالا سه پاره  و به ۳مالک جدید فروخته شده ، بسیار غم انگیز بود.

بخشی از دیوار ضلع شمالی فروریخته و با سیمان و آجر شکاف را مسدود کرده اند. حیاط از رشد گیاهانی که سالها هرس به خود ندیده اند، تقریبا غیر قابل استفاده بود.

کنجکاوانه به داخل خانه رفتم. پاره نخست بنا، پر است از خرت و پرت های بدرد نخور.  نصف حیاط را با بلوک های سیمانی پرچین کشیده اند. بلوک ها جدید است . پس آن سوی دیوار باید خبرهای بهتری در انتظار من باشد.

زنی که همراهم بود هنوز جلوی در ایستاده و نگران بود .

می خواهی چه کار کنی؟

از دیورا بروم بالا! دختر اگر یکی تو را بالای دیوار ببیند چی؟

نگران نباش. تو فقط برو ان یکی کوچه، بایستاد جلوی طاقی که خراب شده کشیک بده.

با چند بلوک سیمانی پله ای می سازم برای بالا رفتن . به زحمت بالای دیوار رفتم.  ولی بعد از رفتنم بلوک ها پایین ریخت. آن سوی دیوار وضعیت بهتر بود. تل انباری از سفال هایی که روی سقف می گذارند، زیر دیوار انباشته شده بود. خدا می داند کدام استاد کار سفالچین  بر بام خانه معین العلما رفته بود. خدایش بیامرزاد.

به داخل خانه می روم. سقف تماما فروریخته، اما باید عکس می گرفتم. شاید تا مدتی دیگر اثری هم از  ویرانه های معین العلما نماند.

زن از لای طاقی فروریخته که با شاخهای درخت مسدود شده بود، مرا می دید و مضطرب می گفت: بیا بیرون دختر اگر سقف روی سرت خراب شود کی به دادت می رسد!

از شکل و شمایل خانه می شد فهمید چند بار بازسازی شده است. کاشی های آشپزخانه همین را می گفت. شیر آب سینک ظرفشویی چکه می کرد. دلم می خواست بروم و شیر آب را سفت کنم. اما نم همان چکه ها بطور کامل دیوار را گرفته بود و  لمبه های چوبی شکسته، هر آن نوید آواری را می داد.

به ناچار برگشتم. یک درخت خوج(گلابی وحشی گیلان) که نشان سالها زندگی را بر تنه قطورش داشت، و یک درخت انار  جوانتر، انجیرهای روییده بر سفالها و علف های هرزی که تا زانوی من می رسید، همه میراث معین العلما از این دنیا بود!

انارهای به بار نشسته، نارس است اما داشتن میراثی از معین العلما به کندن وسوسه ام می کند؛ فقط دو تا یکی برای خودم یکی هم برای این زن که راهنما و مراقبم شد.

یکمرتبه صدای خشن مردانه ای از آن سوی دیوار مرا به خود آورد. مردی با سیبل های کلفتی که تا روی لبهاش افتاده بود، و شکمی برامده که  در شلوار گشاد کردی پنهان شده بود. دست به کمر ایستاده و خشن زن بیچاره را بازخواست می کرد. زن که ترسیده بود نمی دانست جواب او را چه بدهد! من من کنان فقط چادرش را روی سر محکمتر می کرد و با انگشت مرا نشان می داد.

از روی سفالها بالا رفتم و روی پرچین با صدای محکم داد زدم؛ چی آقا من در باز کردم. مشکلی هست؟

تو کی هستی برای چی از دیوار مردم رفتی بالا؟

جواب قلدری را باید با قلدری می دادم.

خودت کی هستی؟ مگه از دیوار تو رفتم بالا!  نمی دانم اگر دروغ های شاخ دار مصلحتی را در حرفه ام بکار نمی بردم، چگونه می خواستم از تشر های این مرد سیبل کلفت جان سالم بدر برم.

بی خیالانه روی دیوار نشستم و گفتم: من کارمند میراث فرهنگی هستم از طرف اداره مامورم از خانه دکتر معین عکس بگیرم. حالا که مزاحم من شدی، به رئیس اداره گزارش می دهم.

یک آن یال و کوپال مردک آویزان شد و من و من کنان گفت: چه مزاحمتی شما هم مثل خواهر ما. اصلا بگذار کمکت کنم از دیوار بیای پایین.

چند بار اصرار کردم که اگر بلوک های سیمانی را روی هم بگذاری، خودم می توانم پایین بیایم. اما مردک حالا ول کن نبود، به ناچار کمکش را پذیرفتم.

برای او توضیح دادم که امده ام از خانه معین العلما گزارش تهیه کنم.

«رضا علی پور» ، که حالا خاطر جمع شده بود که من کارمند میراث فرهنگی هستم، ما را به آن سوی بن بست برد و خانه خودش را نشان داد و گفت: از این خط دیوار خانه من تا انتهای هر دو بن بست خانه پدر بزرگ معین بوده است.

از او پرسیدم، چگونه اینقدر مطمئن هست؟

گفت: من ۴۰ سال پیش این خانه را از یک بانک خریدم. موقع انتقال سند کارشناس بانک بمن گفت اینجا قبلا خانه معین بوده است. البته فقط زیربنای مساحت خانه مرا گفت. ولی نوع معماری دیوارهای حیاط معلوم بود که اینجا یکپارچه بوده است.

نگاهی به خانه دو طبقه علی پور انداختم. خانه کاملا جدید بود.

دوباره پرسیدم: خانه شما که معماری ۱۰۰سال پیش ندارد!

–    داشت، از نو ساختم.  زلزله سال ۶۹ منجیل که امد، دیوارها ترک برداشت و می ترسیدم خراب شود.

آن در که باز بود و رفتید داخل، بعدها «دکتر لشت نشایی» ان را خرید . سالها اجاره داده بود.  الان شنیدم پسرش در تامین اجتماعی کار می کند. نیاز مالی ندارد دوباره بدهد دست مستاجر.

ریشه درختان انجیر، در طاق های هلالی حیاط نفوذ کرده و جابجا خشت های قرمز رنگ را ترکانیده است، از همه میراث گرانبهای معین العلما، آثار مکتوبی است که نوه اش بجا گذاشته است.

یعنی  زادگاه اولین فارغ التحصیل دكترای زبان و ادب پارسی در كشور به اندازه خانه  دیگر مفاخر کشور نظیر پروین اعتصامی و شهریار ر هم ارزش نداشت؟!

دکتر معین، دینش را به زبان فارسی ادا کرد، چه در سال هایی که عضو فرهنگستان بود، چه زمانی که با علی اکبردهخدا در تدوین لغتنامه اش  همکاری می کرد و چه وقتی  که لغتنامه معین را می نگاشت.

معین، بر اثر بی خوابی های مکرر و کار علمی زیاد برای شرکت در یکی از کنفرانس های خارج از کشور، (قبل و بعد از سفر)در روز نهم آذرماه ۱۳۴۵ در دفتر گروه دانشكده ادبیات دانشگاه تهران، بیهوش شد. اغمایی که پنج سال طول كشید و در نهایت مرگ زودهنگام دکتر معین را در سیزدهم تیرماه ۱۳۵۰ رقم زد.

سال ۱۳۸۰، خانه استاد معین به همراه خانه امیرجاهد، به منظور تاسیس موزه در اختیار شهرداری منطقه ۱۴ تهران قرار گرفت و حالا منزل شخصی دکتر معین، به عنوان مرکز فرهنگی غدیرکاربری جدیدی یافت.

مقایسه این تغییر کاربریها، با خانه معین العلما در رشت، جاییکه محمد شش ساله در آن  بالید و درد یتیمی اش را لای خشت ها قطور این دیوارها پنهان کرد، نشان می دهد متولین فرهنگی و مدیران شهری رشت تا چه اندازه در حفظ میراث فرهنگی این شهر سستی به خرج داده اند. انگار وبای بیخیالی، یقه همه مسئولان این شهر را گرفته!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *